پارسا پارسا ، تا این لحظه: 14 سال و 6 ماه و 15 روز سن داره

خاطره نامه پارسا انیشتین

پارسا موزیسین

من و بابا بهروز از قبل از اینکه پارسا جونم بدنیا بیاد براش ساز میزدیم بابا همیشه براش می خوند،از همین بابت حالا پارسایی هر وقت یکی ساز دستش بگیره سریع می خواد سازو بگیره و خودش بنوازه و موقع خوندن هم با دادو بیداد همخوانی میکنه حالام این ویولونو گرفته و میدونه که باید آرشه رو بکشه روی سیمها! من و بابا بهروز تصمیم گرفتیم که براش ساز بخریم و باهاش کار کنیم. ...
29 دی 1391

خنده قهقه

اوایل که پارسا جون تو روروئک نشست و عقب عقب رفت،مامان الهه هم حسابی با بازی دالی موشه و peak a boo خندوندش. عزیزم، همه زندگی من و بابایی ایشالا همیشه گل خنده روی لبهای زیبا و شیرینت باشه. ...
22 دی 1391

ایستادن به تنهایی واسه اولین بار

پسر نازنینم دیروز پنجشنبه 91/10/21 همینطور که مشغول بازی با فیل پرنده اش بود دستشو به میز گرفت و خیلی سریع بلند شد و منم تونستم فقط از ایستادنش فیلم بگیرم.           اینم از ایراز احساسات پارسایی جونم از ایستادنش البته موقع نشستن هنوز به کمک احتیاج داره! هستی من! امیدوارم همینطور که الان خودت به روی پاهای ماهت ایستادی تا آخر عمر همینطور مستقل باشی فقط به خدا و خودت تکیه کنی. تا ابد با تمام وجود دوستت دارم     ...
22 دی 1391

تمرین صداهای مختلف

پارسا جونم هر وقت که پدرش شروع به نواختن ساز و خوندن میکنه شروع به هم خوانی و البته هم نوازی میکنه به شیوه خودش!!! به همین خاطر مدام صداهای مختلف رو تمرین می کنه. این دفعه سعی کردم ازش فیلم بگیرم که شیطنتش گل کرد و می خواست با من دالی موشه بازی کنه و از بالا و پایین دوربین دنبالم می کرد. ...
19 دی 1391

بازی پایی

پارسا جونم عادت داره همه چیزو با پا تکون میده ولی ما نتونستیم تو این زمینه باهاش کار کنیم و این کارش داره کمرنگ می شه.اینم یه نمونه خیلی کوچیک از این کارشه! ...
19 دی 1391

آش دندونی

دیروز جمعه 15/10/91 واسه عزیز دلم آش دندونی پختیم البته این آش، نذر این بود که به یاری خدا دندونای گلم به سلامت و راحتی در بیاد تا بتونه هر چی که دوس داره گاز بزنه! از 25 آبانماه لثه عزیز دردونه ملتهب شده و قالب دو تا دندون زیبا پیدا شده. امیدوارم خدای مهربون این نذرو بپذیره و این دو تا مروارید زیبا و درخشان براحتی از توی صدف در بیان و دوباره مامان و بابا رو سپاسگزار از لطف بیکران خداوند کنن!     ...
16 دی 1391

عشق عینک

عزیز دردونه عاشق عینکه و همیشه عینک بابا و مامان بزرگ الهه رو بر میداره و نمیذاره رو چشمشون بمونه و شروع به خوردنش میکنه ولی دو روز پیش هم وقتی عینک مامان الهه رو برداشت علاوه بر خوردن سعی داشت که روی چشمش بذاره ولی نمی تونست.                                                                      &n...
11 دی 1391

ادای نذر

پارسال وقتی که فهمیدم باردار شده ام و خداوند می خواد، تو عزیز مهربونو بهمون عطا کنه نذر کردم که به سلامت بدنیا بیای تا سال بعد به پابوس آقا شاهزاده قاسم بریم و برای ساخت حرم مبلغی پول کمک کنیم و آقا هم همیشه یارت باشه امروز به لطف خدا توی روزی که متعلق به شیرخوارگان حسینی بود با لباسی که با نشان حضرت علی اصغر(ع) مزین شده بود برای عرض ادب و ادای نذر به همرا مادربزرگ به حرم رفتیم و بعد هم به مسجد حضرت رسول که محل برگزاری مراسم بود رفتیم و در گهواره خوابیدی.امیدوارم که به درگاه خداوند این نذر پذیرفته شود و عزیز دلم همیشه شاد و سالم باشد. انشااله که خداوند نگهدارت و حضرت علی اصغر یارت         &nb...
11 دی 1391

تلاش برای چهار دست و پا رفتن و موفق شدن!

ماه آسمون من بالاخره موفق شد که خودش به تنهایی به طرف چیزایی که میخواد بره،این کارش اول بصورت سینه خیز رفتن به سمت عقب و کم کم بعد از دو سه روز به بغل و نهایتا رو به جلوکه البته گاهی هم عصبانی میشد و برای نشون دادن اعتراضش روی دستها و انگشتای پاش بلند میشد.               یه روز پارسا جونم مشغول بازی و منم در حال ترجمه کردن و مامان بزرگ هم مشغول سبزی پاک کردن بودیم، پارسایی همش می خواست بیاد که برگه ها و سبزیها رو بهم بریزه اما دید که هر چی نق میزنه کسی به دادش نمیرسه بهمین خاطر دست بکار شد و سعی کرد که خودشو برسونه و  دست آخر موفق شد با چهار دست و پا بیاد و به شیطون...
11 دی 1391